عشق چست؟![]()
شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟"
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."
استاد گفت: "عشق يعني همين!"
شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم يعني همين!!"
چه در عشق چه در زندگي به انتها مي رسيم به نقطه اي که ديگر مجال صبر از خاطر محو مي شود.به نقطه اي که انتهاي آن متلاشي شدن است.
آبی باشید![]()
پ.ن: زندگی ۲ لحظه است. لحظه ی اول در انتظار لحظه ی دوم و لحظه ی دوم در هسرت لحظه ی اول.
پ.ن: فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند. دیروز با خاطراتش مرا فریب داد فردا با وعده هایش مرا خواب کرد وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود.
پ.ن: کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه خدا را از تو بگیرد.


