تبليغاتX
گمشده ی 2 حرفی


گمشده ی 2 حرفی
داستانهایی کوتاه از نویسندگان ناشناس
.:: آموختن پرواز به اسب ::.
موضوع: چهارشنبه 1385/07/12 9:49

 

سلااااااام

 

از اون جایی که اقا میلاد گل گلاب سرشون خیلی شلوغ بود و به قولی دستشون بند بود این دفه قرار شد من داستان بنویسم. امیدوارم که خوشتون بیاد... هر چند به پای کار استاد میلی       نمی رسه...

                                                                             

    ***** طیبه *****    

--------------------------******************---------------------------

 

آموختن پرواز به اسب

 

 

 

عبارت دل نگرانی دو بخش است.."دل"و"نگرانی"..یعنی پیش ازآن که حادثه ای رخ دهد٫دل ما نگران واقعه باشد.یعنی سعی کنیم مشکلاتی را حل کنیم که هنوز فرصت ظهور نیافته.. یعنی این تصور که اتفاقاتی که در اینده رخ می دهند٫ همیشه نا مطلوبند...

البته استثناهای فراوانی وجود دارد. یکی از آن ها٫ قهرمان این داستان کوتاه است:

پادشاه پیری در هندوستان٫ دستور داد مردی را به دار بیاویزند. همین که دادگاه تمام شد٫ مرد محکوم گفت:" اعلی حضرتا٫ شما مردی خردمندید و کنجکاوید تا بدانید رعایاتان چه می کنند. به گوروها٫ مارگیران٫ و مرتاضان احترام می گذارید. بسیار خوب.وقتی بچه بودم٫ پدر بزرگم به من یاد داد که چگونه اسب سفیدی را به پرواز در آورم. در این کشور هیچ کس نیست که این کار را بلد باشد٫ باید مرا زنده نگه دارید."

پادشاه بی درنگ دستور داد اسب سفیدی بیاورند.

مرد محکوم گفت:" باید دو سال در کنار این جانور بمانم."

پادشاه گفت:" دو سال به تو وقت می دهم. اما اگر بعد از این دو سال٫ اسب پرواز نکند٫ تو را به دار می آویزم."

مرد با اسب از قصر بیرون رفت و خوشحال بود که سرش هنوز روی تنش است. وقتی به خانه رسید٫ دید که خانواده اش سیاه پو شیده اند.

همه جیغ زدند:" تو دیوانه شده ای؟.. از کی تا حالا در این خانه کسی بلد بوده که اسب را به پرواز درآورد؟؟"

پاسخ داد:" نگران نباشید. اول این که هیچ کس تا حالا سعی نکرده به اسبی یاد بدهد که پرواز کند٫ یک وقت دیدید که یاد گرفت. دوم این که پادشاه خیلی پیر است و شاید در این دو سال بمیرد. سوم این که شاید این حیوان بمیرد و بتوانم  دو سال دیگر وقت بگیرم تا به اسب دیگری پرواز یاد بدهم. حالا فرض کنید انقلاب و شورش بشود٫ حکومت سرنگون بشود٫ جنگ بشود. و آخر این که٫ اگر هیچ اتفاقی هم نیفتد٫ دو سال دیگر زندگی کرده ام و می توانم در این مدت هر کاری که دلم می خواهد بکنم.فکر می کنید همین کم است؟؟!!...."

 

آبی باشید

 

پ.ن:هر گاه قلبت از تبعیض به ستوه آمده بود٫ به کوهستان برو و خدا را فریاد کن...."هنوز هم جای امیدواری هست؟!".........پاسخت را زودتر از آنچه فکر می کنی می دهد که.."...اری هست!!؟"

پ.ن:اگر از پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای٫ به خاطر بیاور که... زیباترین صبحی را که تجربه کرده ای... مدیون صبرت در برار سیاه ترین شبی هستی که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید!

 

1 نوشته شده توسط میلاد | لینک ثابت |

 
Copyright © 2006 - Site bus: میلاد & Designer: Hessam Sedaghati