تبليغاتX
گمشده ی 2 حرفی


گمشده ی 2 حرفی
داستانهایی کوتاه از نویسندگان ناشناس
مییییییییییییییییییگن...
موضوع: پنجشنبه 1387/01/08 19:15

 

سلام... 

مییییییییییییییییییگن...

 

دخترها مثل سيب هاي روي درخت هستند. بهترين

 هايشان در بالاترين نقطه درخت قرار دارند. پسرها نمي خواهند به

بهترين ها برسند چون مي ترسند سقوط کنند و زخمي بشوند، بنابراين به

سيب هاي پوسيده روي زمين که خوب نيستند اما به دست آوردنشان

آسان است، اکتفا مي کنند. سيب هاي بالاي درخت فکر مي کنند مشکل

ازآنهاست درحالي که آنها فوق العاده اند. آنها فقط بايد منتظر آمدن پسري

بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بيايد.

 

راست مییییییییییییییییییگن؟؟؟

 

 

یادش بخیر ۸ فروردین ۱۳۸۵ روز اول شروع کاراین وبلاگ ( چه روزگاری بود فکر نمیکردم برم بعد ۲ سال بیام آپ کنم )

آبی باشید

 

پ.ن: از باع میبرند چراغانیت کنند - تا کاج جشن های زمستانیت کنند - پوشانده اند صبح تو را ابر های تار با این بهانه که بارانیت کنند - یوسف !به این رها شدن از چاه دل نبند این بار میبرند که زندانیت کنند - ای گل گمان نکن به شب جشن میروی شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند ـ یک نقطه بیش بین رجیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند ـ آب طلب نکرده همیشه مراد نیست بهانه ایست که قربانیت کنند.

پ.ن: کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه خدا را از تو بگیرد.

1 نوشته شده توسط میلاد | لینک ثابت |

.:: نشانه ::..:: مشعل ::.
موضوع: پنجشنبه 1385/10/28 4:35
سلام...

قبل از اینکه بیام اینجا کلی حرف داشتما ولی اینقدر خسته ام ک یادم رفت چی میخواستم بگم...

فقط بگم اگه دیر میام  آپ میکنم یا دیر به دیر بهتون سر میزنم تقصیر من نیست البته تقصیره من هستشا هر که طاووس خواهد جوره هندوستان کشد... نمیدونم درست گفتم یا نه ولی منظورم این بود پول بخوای در بیاری اونم از نوعه زیادش این عواقبم داره دیگه... 

خلاصه بعد از ۱ ماه و اندی اومدم الانم ساعت ۴:۴۰ دقیقه ی صبح ۵شنبه هستش دیدم فردا تعطیلم گفتم از موقعیت استفاده کنم و آپ کنم...

براتون ۲ تا داستان کوچولوموچولو اوردم با ۲ تا پ.ن

فعلا...

 --------------------------******************---------------------------

 نشانه

 

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگ جوی سامورایی به هم خورد: (( پیر مرد. بهشت و جهنم را به من نشان بده!))

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که میدید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند میزند برآشفته شد. شمشیزش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت: (( خشم تو نشانه ی جهنم است. )) سامورایی با این حرف آرام شد نگاهی به چهره ی راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت: (( این هم نشانه ی بهشت است!))

مشعل

 

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جادهای روشن و تاریک راه میرفت.

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: (( این مشعل و سطل آب را کجا میبری؟))

فرشته جواب داد: (( میخواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب آتش های جهنم را خاموش کنم آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد.))

 

آبی باشید

 

پ.ن: محبت مثل سکه میمونه که اگه بیفته تو قلب نمیشه درش اورد اگرم بخوای درش بیاری باید اونو بشکنی.!

پ.ن: آدمها مثل کتاب میمونن پس سعی کن خودتو آروم آروم ورق بزنی چون مطمئن باش اگه تموم بشی میرن سراغ ۱ کتاب دیگه.

پ.ن: کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه خدا را از تو بگیرد.

1 نوشته شده توسط میلاد | لینک ثابت |

.:: عشق چست؟ ::.
موضوع: سه شنبه 1385/09/28 0:22
 

 عشق چست؟


شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟"
استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."
استاد گفت: "عشق يعني همين!"

شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد که:" به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم يعني همين!!"


چه در عشق چه در زندگي به انتها مي رسيم به نقطه اي که ديگر مجال صبر از خاطر محو مي شود.به نقطه اي که انتهاي آن متلاشي شدن است.

 

آبی باشید

 

 پ.ن: زندگی ۲ لحظه است. لحظه ی اول در انتظار لحظه ی دوم و لحظه ی دوم در هسرت لحظه ی اول.

پ.ن: فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند. دیروز با خاطراتش مرا فریب داد فردا با وعده هایش مرا خواب کرد وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود. 

پ.ن: کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه خدا را از تو بگیرد.

1 نوشته شده توسط میلاد | لینک ثابت |

.:: راه بهشت ::.
موضوع: پنجشنبه 1385/09/09 0:23
 


راه بهشت


مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: « روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟ »
دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است
- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم
دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا ببهشت
 است
!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...
 

آبی باشید

 

پ.ن: یادت باشه دنیا گرد هستش. پس هر وقت احساس کردی به آخرش رسیدی شاید نقطه ی شروع باشه. 

پ.ن: عشق مثل گنجیشک میمونه اگه سفت بگیریش میمیره اگه شل بگیریش پرواز میکنه میپره میره. باید طوری بگیریش که تو دستت خوابش بگیره.

پ.ن: کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه خدا را از تو بگیرد.


1 نوشته شده توسط میلاد | لینک ثابت |

.:: سیر تکاملی دخترا ::.
موضوع: یکشنبه 1385/08/28 12:52

سلام...

احواله همه رفیق رفقای گل...حالتون چطوره؟؟؟؟ببخشید اگه دیر آپ کردم زندگی و هزار دردسر دیگه...راجب این پستم داستان نیست ولی جالبه راستشو بخوایید ۱ سری موضوعات وبحث ها این جند وقت به چشم خورد دیدم این طنز جالبیه گفتم خالی از لطف نیست که بزارمش...فقط تره خدا به دیده ۱ طنز ببینید وبس...ناراحتم نشید گیرم ندید که به هیچ راهی ننوشتم... فقط میخوام خندرو  رو لباتون ببینمو بس...خیلی حرف زدم پس فعلا خدافظی تا سلامی دیگر...

 

--------------------------******************---------------------------


 سیر تکاملی دخترا

سال 1230
مرد: دختره خير نديده من تا نکشمت راحت نمي شم...
زن: آقا حالا يه غلطي کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا اين بنده خدا يه بار بلند خنديده...
مرد: بلند خنديده؟ اين اگه الان جلوشو نگيرم لابد پس فردا مي خواد بره بقالي ماست بخره. نخير نمي شه بايد بکشمش...
-- بالاخره با صحبتهاي زن ، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه

سال 1280
مرد: واسه من مي خواي بري درس بخوني؟ مي کشمت تا برات درس عبرت بشه. يه بار که مُردي ديگه جرات نمي کني از اين حرفا بزني. تو غلط می کنی. تقصير من بود که گذاشتم اين ضعيفه بهت قرآن خوندن ياد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشين. يه وقت قلبتون خداي نکرده مي گيره ها! شکر خورد. ديگه از اين مارک شکر نمي خوره. قول ميده...
مرد( با نعره حمله مي کنه طرف دخترش ): من بايد بکشمت. تا نکشمت آروم نميشم. خودت بياي خودتو تسليم کني بدونه درد مي کشمت...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه

سال1330
مرد: چي؟ دانشرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا مي خواي بري دانشرا؟ مي خواي سر منو زير ننگ بوکوني؟ فاسد شدي برا من؟؟ شيکمتو سورفه (سفره) مي کونم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنين. خدا نکرده يه وخ (وقت) سکته مي کنين آ...
مرد: چي مي گي ززززززن؟؟ من اگه اينو امشب نکوشم (نکشم) ديگه فردا نمي تونم جلوي اين فسادو بیگيرم. يه دانشرايي نشونت بدم که خودت کيف کوني...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، مرد خونه از خر شيطون پياده مي شه و دختر گناهکارشو مي بخشه

سال1380
مرد: کجا؟ مي خواي با تکپوش (از اين مانتو خيلي آستين کوتاها که نيم مترم پارچه نبردن و وقتي مي پوشيشون مث جليقه نجات پستي بلندي پيدا مي کنن) و شلوارک (از اين شلوار خيلي برموداها) بري بيرون؟ مي کشمت. من... تو رو... مي کشم...
زن: اي آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان ديگه همه همينطورين (شما بخونيد اکثرا).
مرد: من... اينطوري نيستم. دختر لااقل يه کم اون شلوارو پائين تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمي خواد. بدتر شد. همون بالا ببنديش بهتره...

سال1400( این قسمت همراه با جیغه بنفشه پس با رنگه بنفش نوشتم)
دختر: چي؟ چي گفتي مرتيکه ی ****؟( از نوشتنش معذورم شرمنده) دارم بهت ميگم ماشين بي ماشين. همين که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشينم مي خوام. ميخواي بري بيرون پياده برو...
باباه:جیکش در نمی یاد...
زن: دخترم. حالا بابات يه غلطي کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت مي پره. آروم باش عزيزم. رنگ موهات يه وقت کدر مي شه آ مامي. باباتم قول مي ده ديگه از اين حرفا نزنه...
-- بالاخره با صحبتهاي زن، دخترخونه از خر شيطون پياده مي شه و باباي گناهکارشو مي بخشه

و يك كلام... ختم كلام...

جالب بود نه ...؟ دخترا بد آموزی نگیرید از این حرفا...

 

آبی باشید

 

پ.ن: در زندگی هر گاه خانه ای از یخ ساختی از آب شدنش گریه مکن...

پ.ن: آغوش تنها پارکینگی است که جریمه  ندارد و بوسه تنها تصادفی است که خسارت ندارد...

پ.ن: 1 روز دل نشست با خودش فکر کرد گفت از این به بعد سنگ میشم ... سنگ شد ... رفت میونه سنگ ها نشست ... اما عاشق 1 سنگ دیگه شد...

پ.ن: زندگي مرگ است و مرگ هم زندگي پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگي

پ.ن: کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه خدا را از تو بگیرد.

1 نوشته شده توسط میلاد | لینک ثابت |

.:: نامه عمر به يزد گزد سوم سا ساني ::.
موضوع: سه شنبه 1385/08/02 21:13
سلام...

 

بلاخره اومدم آپ کردم...

یه بنده خدایی اومد ما رو هک کرد و قالبمونو بهم ریخت به این خیال که میتون منو اذیت کنه

ولی نتونست... درسته برام کار درست کرد اما دستش درد نکنه باعث شد این بشه قالبم.

دست طیبه ی گل هم درد نکنه بابت پست قبلی...

 پرند جان اینم همون داستانی که قولشو بهت داده بودم...

 

تنها مي مانم
اي كساني‌كه مأمور دفن من هستيد...هرگاه كه من مُردم مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان بدانند كه جز سياهي در دنيا، چيزي نديده‌ام.

چشمانم، چشمانم‌را باز بگذاريد تا بداند كه هنوز چشم انتظارم. دهانم، دهانم‌را باز بگذاريد تا باور كند كه هنوز، ناگفتني‌ها دارم. دستانم، دستانم‌را باز بگذاريد تا ببينند كه چيزي باخود نخواهم برد. در تابوت را باز بگذاريد تا شايد كه بيايد آن‌گاه، صليبي از يخ بر سر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع خورشيد، آب گشته، بر خاکم بگريد شما نگرييد
ديگران نگريند هيچ‌كس نماند.

همه برويد تنها بودم مي‌خواهم تنها بمانم

 


 

 
نامه عمر به يزد گزد سوم سا ساني و پاسخ يزد گرد به آن

از عمر بن الخطاب خليفه مسلمين به يزدگرد سوم شاهنشاه پارس
يزدگرد، من آينده روشني براي تو و ملت تو نمي بينم مگر اينکه پيشنهاد مرا بپذيري و با من بيعت کني. تو سابقا بر نصف جهان حکم مي راندي ولي اکنون که سپاهيان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشي است. من به تو راهي را پيشنهاد مي کنم تا جانت را نجات دهي.
شروع کن به پرستش خداي واحد، به يکتا پرستي، به عبادت خداي يکتا که همه چيزرا او آفريده. ما براي تو و براي تمام جهان پيام او را آورده ايم، او که خداي راستين است.
از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نيز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپيوند الله اکبر را پرستش کن که خداي راستين است و خالق جهان.
الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاري بپذير. به راه کفر آميز خود پايان بده و اسلام بياور و الله اکبر را منجي خود بدان.
با اين کار زندگي خودت را نجات بده و صلح را براي پارسيان بدست آر. اگر بهترين انتخاب را مي خواهي براي عجم ها ( لقبي که عربها به پارسيان مي دادند بعمني کودن و لال) انجام دهي با من بيعت کن.
الله اکبر
خليفه مسلمين
عمربن الخطاب

 

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمينهاي پرشمار، شاه آريايي ها و غير آريايي ها، شاه پارسيان و نژادهاي ديگر از جمله عربها، شاه فرمانروايي پارس، يزدگرد سوم ساساني به عمربن الخطاب خليفه تازيان ( لقبي که پارسيان به عربها مي دهند به معني سگ شکاري )
به نام اهورا مزدا آفريننده زندگي و خرد
تو در نامه ات نوشته اي مي خواهي ما را به راه راست هدايت کني، به راه خداي راستينت، الله اکبر، بدون اينکه هيچگونه آگاهي داشته باشي که ما که هستيم و چه را مي پرستيم.
اين بسيار شگفت انگيز است که تو لقب فرمانرواي عربها را براي خودت غصب کرده اي آگاهي و دانش تو نسبت به امور دنيا به همان اندازه عربهاي پست و مزخرف گو و سرگردان در بيابانهاي عربستان و انسانهاي عقب مانده بيابان گرد است.
مردک، تو به من پيشنهاد مي کني که خداوند يکتا را بپرستم در حاليکه نمي داني هزاران سال است که ايرانيان خداوند يکتا را مي پرستند و روزي پنج بار به درگاه او نماز مي خوانند. هزاران سال است که در ايران، سرزمين فرهنگ و هنر اين رويه زندگي روزمره ماست.
زمانيکه ما داشتيم مهرباني و کردار نيک را در جهان مي پرورانديم و پرچم پندار نيک، گفتار نيک، کردار نيک را در دستهايمان به اهتزاز درمي آورديم تو و پدران تو داشتند سوسمار ميخوردند و دخترانتان را زنده بگور مي کرديد.
شما تازيان که دم از الله مي زنيد براي آفريده هاي خدا هيچ ارزشي قائل نيستيد ، شما فرزندان خدا را گردن مي زنيد، اسراي جنگي را مي کشيد، به زنها تجاوز مي کنيد، دختران خود را زنده به گور مي کنيد، به کاروانها شبيخون مي زنيد، دسته دسته مردم را مي کشيد، زنان مردم را ميدزديد و اموال آنها را سرقت مي کنيد. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام اين اعمال شيطاني را که شما انجام مي دهيد محکوم مي کنيم. حال با اينهمه اعمال قبيح که انجام مي دهيد چگونه مي خواهيد به ما درس خداشناسي بدهيد؟
تو بمن مي گويي از پرستش آتش دست بردارم، ما ايرانيان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشيد و گرمي آتش مي بينيم. نور و گرماي خورشيد و آتش ما را قادر مي سازد که نور حقيقت را ببينيم و قلبهايمان براي نزديکي به خالق و به همنوع گرم شود. اين بما کمک مي کند تا با همديگر مهربانتر باشيم و اين نور اهورايي را در اعماق قلبمان روشن مي سازد.
خداي ما اهورا مزداست و اين بسيار شگفت انگيز است که شما تازه او را کشف کرده ايد و نام الله را بر روي آن گذارده ايد. اما ما و شما در يک سطح و مرتبه نيستيم، ما به همنوع کمک مي کنيم ، ما عشق را در ميان آدميان قسمت مي کنيم، ما پندار نيک را در بين انسانها ترويج مي کنيم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ هاي ديگر بر روي زمين مي گسترانيم ، در حاليکه شما به نام الله به سرزمينهاي ديگر حمله مي کنيد، مردم را دسته دسته قتل عام مي کنيد، قحطي به ارمغان مي آوريد و ترس و تهي دستي به راه مي اندازيد، شما اعمال شيطاني را به نام الله انجام مي دهيد. چه کسي مسئول اينهمه فاجعه است؟
آيا الله به شما دستور داده قتل کنيد، غارت کنيد و ويران کنيد؟
يا اينکه پيروان الله به نام او اين کارها را انجام مي دهند؟ و يا هردو؟
شما مي خواهيد عشق به خدا را با نظامي گري و قدرت شمشير هايتان به مردم ياد بدهيد. شما بيابان گردهاي وحشي مي خواهيد به ملت متمدني مثل ما درس خداشناسي بدهيد. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داريم، تو بجز نظامي گري، وحشي گري، قتل و جنايت چه چيزي را به ارتش عربها ياد داده اي؟ چه دانش و علمي را به مسلمانان ياد داده اي که حالا اصرار داري به غير مسلمانان نيز ياد بدهي؟ چه دانش و فرهنگي را از الله ات آموخته اي که اکنون مي خواهي به زور به ديگران هم بياموزي؟
افسوس و اي افسوس ... که ارتش پارسيان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خداي خودشان را اين بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولي اينکار با زور شمشير بايد عربي نماز بخوانند چون گويا الله شما فقط عربي مي فهمد.
من پيشنهاد مي کنم که تو و همدستانت به همان بيابانهايي که سابقا عادت داشتيد در آن زندگي کنيد برگرديد. آنها را برگردان به همان جايي که عادت داشتيد جلوي آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگي قبيله اي ، به همان سوسمار خوردن ها و شير شتر نوشيدنها.
من تو را نهي نمي کنم از اينکه اين دسته هاي دزد را ( ارتش تازيان) در سرزمين آباد ما رها کني ، در شهر هاي متمدن ما و در ميان ملت پاکيزه ما.
اين چهار پايان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربايند، به زنهاي ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنيزي به مکه بفرستند. نگذار اين جنايات را به نام الله انجام دهند، به اين کارهاي جنايتکارانه پايان بده.
آريايها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهاي پاک به هر کجا که بروند تخم دوستي، عشق ، آگاهي و حقيقت را خواهند کاشت بنابراين آنها تو و مردم تو را بخاطر اين کارهاي جنايتکارانه مجازات نخواهند کرد.
من از تو مي خواهم که با الله اکبرت در همان بيابانهاي عربستان بماني و به شهرهاي آباد و متمدن ما نزديک نشوي ، بخاطر عقايد ترسناکت و بخاطر خوي وحشي گريت.
يزدگرد سوم ساساني
 
ناگفته نماند عده اي گفته اند اين نامه سند تاريخي ندارد و دروغ است ولي به هر حال جالب بود نه؟؟

 

عید سعید فطر مبارک

آبی باشید

 

پ.ن: زندگی مثل دیکته نوشتنه هی مینویسیم هی پاک می کنیم. هی غلط مینویسیم هی پاکش میکنیم. غافل از اینکه ازرا ئیل یکدفعه داد میزنه برگه ها بالا...

پ.ن: کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه خدا را از تو بگیرد.
 

1 نوشته شده توسط میلاد | لینک ثابت |

.:: آموختن پرواز به اسب ::.
موضوع: چهارشنبه 1385/07/12 9:49

 

سلااااااام

 

از اون جایی که اقا میلاد گل گلاب سرشون خیلی شلوغ بود و به قولی دستشون بند بود این دفه قرار شد من داستان بنویسم. امیدوارم که خوشتون بیاد... هر چند به پای کار استاد میلی       نمی رسه...

                                                                             

    ***** طیبه *****    

--------------------------******************---------------------------

 

آموختن پرواز به اسب

 

 

 

عبارت دل نگرانی دو بخش است.."دل"و"نگرانی"..یعنی پیش ازآن که حادثه ای رخ دهد٫دل ما نگران واقعه باشد.یعنی سعی کنیم مشکلاتی را حل کنیم که هنوز فرصت ظهور نیافته.. یعنی این تصور که اتفاقاتی که در اینده رخ می دهند٫ همیشه نا مطلوبند...

البته استثناهای فراوانی وجود دارد. یکی از آن ها٫ قهرمان این داستان کوتاه است:

پادشاه پیری در هندوستان٫ دستور داد مردی را به دار بیاویزند. همین که دادگاه تمام شد٫ مرد محکوم گفت:" اعلی حضرتا٫ شما مردی خردمندید و کنجکاوید تا بدانید رعایاتان چه می کنند. به گوروها٫ مارگیران٫ و مرتاضان احترام می گذارید. بسیار خوب.وقتی بچه بودم٫ پدر بزرگم به من یاد داد که چگونه اسب سفیدی را به پرواز در آورم. در این کشور هیچ کس نیست که این کار را بلد باشد٫ باید مرا زنده نگه دارید."

پادشاه بی درنگ دستور داد اسب سفیدی بیاورند.

مرد محکوم گفت:" باید دو سال در کنار این جانور بمانم."

پادشاه گفت:" دو سال به تو وقت می دهم. اما اگر بعد از این دو سال٫ اسب پرواز نکند٫ تو را به دار می آویزم."

مرد با اسب از قصر بیرون رفت و خوشحال بود که سرش هنوز روی تنش است. وقتی به خانه رسید٫ دید که خانواده اش سیاه پو شیده اند.

همه جیغ زدند:" تو دیوانه شده ای؟.. از کی تا حالا در این خانه کسی بلد بوده که اسب را به پرواز درآورد؟؟"

پاسخ داد:" نگران نباشید. اول این که هیچ کس تا حالا سعی نکرده به اسبی یاد بدهد که پرواز کند٫ یک وقت دیدید که یاد گرفت. دوم این که پادشاه خیلی پیر است و شاید در این دو سال بمیرد. سوم این که شاید این حیوان بمیرد و بتوانم  دو سال دیگر وقت بگیرم تا به اسب دیگری پرواز یاد بدهم. حالا فرض کنید انقلاب و شورش بشود٫ حکومت سرنگون بشود٫ جنگ بشود. و آخر این که٫ اگر هیچ اتفاقی هم نیفتد٫ دو سال دیگر زندگی کرده ام و می توانم در این مدت هر کاری که دلم می خواهد بکنم.فکر می کنید همین کم است؟؟!!...."

 

آبی باشید

 

پ.ن:هر گاه قلبت از تبعیض به ستوه آمده بود٫ به کوهستان برو و خدا را فریاد کن...."هنوز هم جای امیدواری هست؟!".........پاسخت را زودتر از آنچه فکر می کنی می دهد که.."...اری هست!!؟"

پ.ن:اگر از پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای٫ به خاطر بیاور که... زیباترین صبحی را که تجربه کرده ای... مدیون صبرت در برار سیاه ترین شبی هستی که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید!

 

1 نوشته شده توسط میلاد | لینک ثابت |

.:: الاغ و چاه ::.
موضوع: شنبه 1385/07/01 12:0
 سلام...

اول مهرتون مبارک...

مممممممممم چی میخواستم بگم یادم رفت...( آخه الان خیره سرم سره کارم

تلفن خونه قطع شده برای همین تمرکز ندارم به قوله جــوراب کارمنده خوانواده

دوستم...).

 آهان یادم اومد چی میخواستم بگم...

من دیروز ۲۳ سالم شد اما هنوز ۲۲ سالمه... الان دارید حتما میگید این چی میگه  مگه میشه...؟؟؟خوب حالا که شده... تو شناسنامه ثابت میکنه که من دیروز ۲۳ سالم شده اما در واقیعیت اینطور نیست ۲۲ سالمه حالا کی ۲۳ بشم اونم به وقتش مفهمید عجله نکیند... پس فعلا الکی بهم تبریک بگید دلم خوش باشه تا روزی که واقا ۲۳ ساله شدم...

--------------------------******************---------------------------

 

 الاغ و چاه

 

روزي الاغ يك مزرعه دار داخل چاهي افتاد و شروع كرد به سرو صدا كردن

صاحب الاغ كه نمي‌دانست چگونه الاغ را از چاه بيرون بكشد، بعد از مدتي فكر كردن

با خود گفت:

« چاه كه آب ندارد و در نهايت بايد پر شود: الاغ هم كه پير است بنابر اين بيرون آوردن الاغ هيچ سودي ندارد». صاحب الاغ  تصميم خود را گرفته بود، از جا بلند شد و به سراغ همسايگانش رفت و از آنها خواست تا در پر كردن چاه به او كمك كنند تا الاغ بيچاره بيشتر از آن عذاب نكشد. 

هر كدام از همسايگان نيز با بيلي در دست شروع به ريختن خاك به درون چاه كردند.

با ريخته شدن خاك به درون چاه الاغ شروع به بي‌قراري كرد و خود را به ديواره‌هاي چاه مي‌زد و با صداي بلندي عر و عر مي‌كرد. اما بعد از مدتي ديگر صدايي از الاغ نيامد. چه اتفاقي افتاده بود، آيا الاغ بيچاره واقعاً زنده به گور شده بود يا قضيه چيز ديگري بود.. صاحب الاغ وقتي ديگر صداي الاغش را نشنيد به درون چاه نگاه كرد و در كمال تعجب ديد هر بار كه خاك به چاه ريخته مي‌شود الاغ خاك را از پشت خود مي‌تكاند و روي آن مي‌ايستد. با اين كار الاغ توانست با تكاندن خاك از روي خود و ايستادن روي لايه‌هاي جديد خاك به دهانهء چاه برسد و موجب شگفتي صاحب خود و همسايگان شود.

انسان هم در زندگي با مشكلات و مسايل (همان خاكي كه روي الاغ ريخته مي‌شد) زيادي روبرو مي‌شود. اما كسي از اين مشكلات سربلند و پيروز بيرون مي‌آيد كه نگذارد آنها او را از پاي درآروند و زندگي را براي او مختل كنند. انساني پيروز است كه از مشكلات به نفع خود استفاده كند و با غلبه بر مشكلات (ايستادن روي خاك) راه نجات خود را پيدا كند.

همة ما از چاه مشكلات نه با دست روي دست گذاشتن و تماشاي زنده به گور شدن خود، بلكه با تسليم نشدن در برابر آنها رهايي مي‌يابيم و به زندگاني پرنشاط و موفقي دست پيدا مي‌كنيم.

 

 

آبی باشید

 

پ.ن:فرق نمیکنه گوداله آبی کوچیک باشی یا دریای بیکران. زلال که باشی آسمون در توست.

پ.ن:پروردگارا سرنوشت مرا خیر بنویس. تقدیری پاک تا هر چه را تو دیر میخواهی زود نخواهم و هر چه را تو زود میخواهی دیر نخواهم.

پ.ن: کاش خدا از تو بگیرد هر آنچه خدا را از تو بگیرد.


1 نوشته شده توسط میلاد | لینک ثابت |

 
Copyright © 2006 - Site bus: میلاد & Designer: Hessam Sedaghati